دارم شنا می کنم. تو عمق اقیانوس. تو این هوای گرم، عجیب می چسبه. تمام خستگی هام در می شه. تو پایین ترین ارتفاع هستم و به گیاه ها و حیوونایی که لای شن های کف دریا هستن نگاه می کنم و همین جور آروم جلو می رم. چشمم می خوره به یه صدف. توجهم رو جلب می کنه. میرم جلو و آروم برش می دارم. با دیدنش یاد چند ساعت قبل میوفتم که توی بیابون های قم در حال تمرین رزم روز و سینه خیز رفتن بودیم. چه اوضاع سختی بود. شیرجه رفتن روی خار و سنگ، حالا جاش رو داده بود به آب تنی، تک تنها وسط اقیانوس. همین طور که محو تماشای اون صدف بودم، ناگهان صدای شلیک بعدی بلند می شه… بلافاصله فسیل چند هزار ساله ی صدفی که حالا دیگه تبدیل شده بود به سنگ رو بدون این که کسی متوجه بشه می ذارم توی جیبم و از روی زمین بلند می شم و داخل صف سرباز ها حرکت می کنم و به مسیر پیاده روی رزم روز ادامه می دم. با شلیک قبلی شیرجه رفته بودیم توی خاک داغ. فاصله ی صورتم با زمین فقط پنج سانت بود. همین طور که نفس نفس می زدم، باد بازدمم خاک رو از روی صدفی که زیر زمین پنهان شده بود کنار زد و من تونستم ببینمش.
ادامه ی مسیر رو مثل یه سربازی که شاد و سر مست از غنایم جنگیه، به راحتی و تو یه چشم زدن طی کردم.
یه هفته خونه نبودم. جایی که رفته بودم تلفن نداشت، من هم موبایلم رو نبرده بودم. یه هفته بدون هیچ تماسی با خانواده و هر آشنای دیگه. هم بد بود و هم خوب. هم سخت، هم جالب. شکل دیگه ای از زندگی بود. تنوعش رو دوست داشتم ولی خودش رو نه. حداقل اولش نه. آروم آروم باهاش کنار اومدم و تحملش راحت تر شد.
رفته بودم آموزشی. توی یه پادگان، خارج از شهر قم. میون یه عالمه آدم غریبه. یه نفرشون قرار بود آشنا باشه، که همون روز دوم انصراف داد و برگشت.
زندگی نظامی، لباس نظامی، پوتین های سنگین و ناراحت، کلاه لبه دار، کش پاچه ی شلوار، از جلو نظام، خبردار، رژه، تخت های دو نفره شل و ول و دائم الغیژ، سلف شماره ی صد، فوتبال های عصرگاهی تو هوای ابری و خنک، نمازهای یومیه ی به جماعت، ورزش های صبح گاهی با چشم های پف کرده، طوفان های شدید خانه برنداز، روزی سه بار صف وایستادن واسه یه لقمه نون، برگ سینه، جوراب های بوگندو…
تازه شروع شده. از چهل و پنج روز، یه هفته ش گذشت. تو یه چشم به هم زدن.
دو سه روز بدون این که بدونم چرا، سر درد داشتم. تا این که روز سوم متوجه شدم. معتاد شده بودم. توی موسسه، روزی سه چار وعده چایی می خوردیم. یعنی برامون میوردن ما هم می خوردیم. توی اون دو سه روز تعداد دفعات و نظم چایی خوردنم به هم خورده بود. این رو از صحبت های بچه های دیگه متوجه شدم که می گفتن باید چایی بخورن و گر نه سر درد می گیرن. توی چند ماهی که توی موسسه مشغول بودم، بدون این که بخوام و بدونم، گرفتار باتلاق اعتیاد شدم. اما تو روزای باقی مونده سعی کردم که به روزی دو سه وعده اکتفا کنم و کمی از شدتش کم کنم.
دو سه روز اول یه مشکل دیگه هم داشتم. بازو هام به شکل عجیبی درد می کردن. علت این رو هم نمی دونستم. چند روز بعد دیدم همه از درد بازو می نالن. نگو به خاطر واکسن هایی بود که روز اول پذیرش بهمون زده بودن. لامصبا عجب دردی داشتن.
روز اول رو هرکی در کنار رفیقاش سپری کرد، بی خبر از نقشه های شومی که برامون کشیده بودن. روز دوم، همه ی هشتاد نود نفرمون رو وسط پادگان به خط کردن و به ترتیب قد مرتب کردن. رفیق هایی که با هم اختلاف قد داشتن، از هم جدا شدن. مثلا من که کنار رفیقم ایستاده بودم، به ده نفر جلوتر برده شدم. وقتی که سرهنگ داشت بچه های آخر صف رو مرتب می کرد، من از فرصت استفاده کردم و پنج نفر رفتم عقب و دوست هم پنج نفر اومد جلو. وایستادیم کنار هم. بعد من یه نفر رفتم جلو که اختلاف قدم با دوستم تابلو نشه و کار خراب نشه. بعد از بلند قد ترین تا کوتاه قدترین نفر رو شماره گذاری کردن. خوشحال بودیم که تونستیم کنار هم بمونیم، چون بعدا توی خوابگاه هم تخت ها شماره داشتن و قرار بود به ترتیب شماره بخوابیم. اما این ها حساب همه جاش رو کرده بودن. دوازده نفر اول رو فرستادن جلو تا دوازده تا صف تشکیل بدن. هر شیش صف یه گروهان. بعد بچه ها رو به ترتیب یکی یکی به صلاح دید خودشون توی هر کدوم از اون دوازده تا صف تقسیم کردن. این گونه بود که نقشه های ما نقش بر آب شد و هر کدوم توی یه صف جداگونه قرار گرفتیم و شماره گذاری از اول بر براساس صف بندی جدید صورت گرفت و من شدم پونزده و دوستم، سی و یک.
روز دوم بود، هنوز چند دقیقه نشده بود که سرمون رو گذاشته بودیم روی بالش های پتویی و داشتیم استراحت می کردیم، که کف تخت یکی از سربازا در رفت و چپه شد و سرباز بیچاره از اون بالا افتاد روی طبقه ی پایین تخت.
روز سوم مراسم افتتاحیه داشتیم. هم عصر روز قبلش و هم صبح همون روز تمرین کرده بودیم برای مراسم. این که توی مسجد محل برگزاری مراسم چجوری قرار بگیریم، وقتی مدعوین میان چی کار کنیم، چی بگیم، سرمون رو چجوری کدوم طرف بچرخونیم و این حرفا… موقع تمرین بچه ها اینقدر مسخره بازی در میوردن و متلک می نداختن و می خندیدیم، که من همش می گفتم آخرش اینا توی مراسم هم یه گندی می زنن و چهل و پنج روزمون رو بیشتر می کنن. حتی بعضی ها بودن که من هرگز ندیدم دو دقیقه دهنشون بسته بمونه. می گفتم خدایا اینا چجوری می خوان ساکت بمونن. چند دقیقه قبل از شروع مراسم سرهنگ گفت که ما قراره از مراسم عکاسی و فیلم برداری هم بکنیم، و از بچه ها خواست که حواسشون رو خوب جمع کنن. من بلافاصله از توی صف زدم بیرون و رفتم جلو به سرهنگ گفتم که آره ما فلان و بیسار و اینا، سرهنگ هم سریع دستور داد که آقا دوربین رو بدید به الماسی :دی بعد مراسم شروع شد و خدا رو شکر تا پایانش به خوبی و خوشی سپری شد، و از این بچه ها صدایی در نیومد. سنگ تموم گذاشتن. طوری بود که فرمانده تیپ هم خوشش اومده بود و همون اول صحبت هاش هم گفت از صلوات هاتون معلومه که اراده کردین که این چهل و پنج روزتون کمتر بشه.
موقع تمرین برای مراسم افتتاحیه، یکی از بچه ها که شاخص هم بود و انگشت نما، انتخاب شد برای این که نقش فرمانده تیپ رو بازی کنه. مدام می رفت از در وارد می شد و ژست سر تیپی هم می گرفت و وارد می شد و بچه ها بهش احترام می ذاشتن. کلی سر این قضیه خنده بازار داشتیم. همین بنده خدا چند سال بود وکیل بود. وقتی مراسم تموم شده بود و همه ی مهمان ها رفته بودن، رفت پشت تریبون و بلندگو رو گرفت و شروع کرد به خاطره تعریف کردن. کلی حرف زد و زد تا سر از ارائه ی انواع و اقسام راه کار های دور زدن قانون و گرفتن زن دوم در آورد. ملت هم با شور و اشتیاق خاصی بحث رو دنبال می کردن و اونقدر مشغول پرسش و پاسخ و خندیدن بودن که متوجه نشدن سرهنگ اومده توی مسجد و داره از بحث استفاده می کنه.
یکی از صحنه های جالب که هر از گاهی توی حیاط پادگان قابل مشاهده بود، صحنه ی تجمع سربازا دور سماور بزرگ چایی بود. یه عده از سر و کول سماور بالا می رفتن. یه عده سعی می کردن صف وایسن. یه عده در مورد کیفیت چاییش حرف می زدن، چند نفر اون ور تر که استکانشون رو پر کرده بودن، نشسته بودن و داشتن چای می خوردن. این صحنه من رو همیشه یاد یکی از صحنه های معروف فیلم های حیاط وحش می ندازه :دی البته سربازها خداییش در کمال احترام و آرامش این لحظات رو می گذروندن و هیچ مشکلی وجود نداشت.
این سرهنگ مسئول گردانمون، بعضی وقت ها با صحبت هاش به قدری روی آدم تاثیر میذاره و آدم رو تهییج می کنه که اگه ولمون کنن همه مون پا میشیم میریم شهید می شیم.
پوشیدن لباس نظامی در تمام مدت حضور توی پادگان الزامیه، حتی موقع خواب. به غیر از حموم، به قول خود سرهنگ :دی پنج شنبه که می خواستیم بیاییم خونه همه لباس های شخصی خودشون رو تنشون کرده بودن. وقتی با لباسای خودم از توی خواب گاه وارد حیاط شدم و چند قدم راه رفتl، چنان حس خوبی داشتم که هیچ وقت فراموشش نمی کنم. خیلی عالی بود. همه این جوری بودن.
آخ که خونه چه مزه ای داره.
۱۳۹۱/۲/۱۳ امروز اولین میدون تیر رو داشتیم. اولین تجربه ی تیراندازی با سلاح جنگی من هم بود. شلیک با سلاح کلاش در حالت نشسته. میدون مین حدود یک کیلومتری پادگان بود. صدای کلاش هم خیلی بلند بود. تا به حال نشنیده بودمش. به قدری بود که تکرارش بتونه به گوش آسیب برسونه. همون طور که وقتی میدون تیر تموم شده بود از سرهنگ پرسیدم گفت که گوش خودش و همه ی افراد دیگه ای که توی این کار هستن دچار مشکله. موقع شلیک یه نفر به عنوان نفر کمکی می ایستاد پشت سر آدم و از پشت دستش رو دراز می کرد و کلاهش رو می گرفت جلوی خروجی پوکه های سلاح تا پوکه ها بریزن داخل کلاه و به بیرون پرت نشن و بعد از برخورد به دیواره های بتونی برگشتشون مشکلی ایجاد نکنه. وقتی که جای نفر کمکی ایستاده بودم صدای شلیک واقعا مهیب بود. اما موقعی که خودم شلیک می کردم اونقدر ها هم صدا آزار دهنده نبود. همه ی بچه ها هم نظرشون همین بود. سیزده اردیبهشت، سیزده تا فشنگ بهمون دادن. البته به من اشتباهی چهارده تا داده بودن که یکیش رو پس دادم. سه تا برای قلق گیری. از این سه تا، یکیش رو زدم وسط خال سیاه سیبل. سیبل توی صد متری ما قرار داشت. ده تا ی بقیه هم برای شلیک های اصلی بودن. از اون ها هم سه تاش رو زدم نزدیک خال سیاه و بقیه رو به خاک. نسبتا شلیک خوبی داشتم.
۱۳۹۱/۲/۱۴ روزی شیش ساعت و ربع کلاس داریم. با اساتیدی که یکی دست نداره، یکی پا نداره، یکی شیمیاییه و یکی هم موجی. همه جانباز. وقتی حرف می زنن با جون و دل حرف می زنن. با تمام وجود.
چه تجربه ی هیجان انگیز و فوق العاده ایه این نمایشگاه. چند روز پیش به یکی از دوستام می گفتم سعی کن تا آخر عمرت حداقل یه بار تجربه ش کنی :دی
همه ی نمایشگاه یه طرف، دفتر کامنت های نمایشگاه هم یه طرف. امشب اولین دفتر پر شد و آقای خاوری دادش بهم تا بیارمش خونه. یه دفتر پر از شور و احساسات. بعضی از کامنت هاش رو انتخاب می کنم و اینجا می نویسم. نه نمی نویسم. الان که نگاه می کنم می بینم همش تعریف و تمجیده، خوب نیست من بنویسمشون :دی البته انتقاد هم توش کم نیست ها. اکثر انتقاد ها هم به ادیت شدن عکس ها بود. اما توی تمام کامنت ها وقتی پایین دو تا کامنت چشمم به کلمه ی پدر و مادر خورد یه حس دیگه ای پیدا کردم.
البته نمایشگاه هنوز به نصف هم نرسیده، ولی از همه ی دوستایی که زحمت کشیدن و اومدن تشکر می کنم.
خوب خدا رو شکر بعد از چند ماه، نمایشگاهی که دنبالش بودم داره راه میوفته. بازم خدا رو شکر که اسپانسر هم پیدا شد و هزینه ها رو به عهده گرفت. دو سه روز گذشته پی گیر چاپ عکس ها و طراحی پوستر بودم. الان که دارم این پست رو می نویسم، دوستان توی نگارستان اشراق در حال نصب عکس ها هستن. به همشون خسته نباشید می گم و ازشون به خاطر اخلاق خوبشون تشکر می کنم. به این وسیله از همه ی دوستان و آشنایان صمیمانه دعوت می کنم که با حضورشون به نمایشگاه خودشون رونق بدن. ضمن این که همین جا از دوست خوبم هادی قادری به خاطر پیشنهاد اولیه و بعد هم کاری و توصیه های مفیدش، تشکر ویژه می کنم. ممنون.
نمایشگاه عکس های حسن الماسی
۲۱ فروردین الی ۵ اردیبهشت
قم، خیابان صفائیه، نگارستان اشراق
ساعات بازدید، ۹ تا ۱۳ و ۱۷ تا ۲۱
فردا دوشنبه ساعت شیش بعد ازظهر هم افتتاحیه س.
تا به حال در این مورد صحبتی نکردم تا مدتی بگذره از جریان و کسی نگه که از سوز شکست داره این حرفو می زنه :دی
حتی عکاس های پنجاه سال قبل هم که توی جنگ عکاسی می کردن، با نگاتیو و با اون همه مشقت، وقتی که می خواستن فیلم هاشون رو ظاهر کنن، یه سری ادیت های ابتدایی مثل تنظیم کادر و تغییر در جزئیات و رنگ و نور و کنتراست روی عکس هاشون اعمال می کردن. بعد من وقتی می بینم عکسی که اومده به عنوان عکس اول یه مسابقه ی بین المللی معتبر و مطرح انتخاب شده، عکاسش عکس رو از دوربین در آورده و فرستاده برای مسابقه، حتی (صرف نظر از ایراد در ترکیب بندی و بی ربط بودنش به موضوع مسابقه که جلوه ی نور و رنگ در هنر قدسیه و این عکس توش نه نور هست و نه رنگ) به خودش زحمت نداده که کادر کجش (خط افق که با ابرها مشخصه و دیوارهای ساختمون توی عکس) رو توی فوتوشاپ در عرض نصف ثانیه صاف کنه، من به شدت مایوس می شم. نه از خودم یا از عکاسی. مایوس می شم از اون آدم هایی که با تجربه و استاد به حساب میان و این مسابقه رو داوری کردن. من این رو اهانت به خودم می دونم که بعد از چنین عکسی قرار گرفته باشم. فقط به خاطر کج بودن کادرش. و الا خود عکس که عکس جالب و زیباییه.
ضمن این که تولد بوکه هم بود امروز. مبارکه!
جدیدترین کامنتها
- تسنیم on شنا کف اقیانوس
- رضا on درباره ی نمایشگاه
- رضا on من یک سربازم
- ر.میم on کادر کج
- حاجی 88 on حلوای تر
- حسین غلامی on حلوای تر
- قاصد on شنا کف اقیانوس
- مونا on من یک سربازم
- قاصد on درباره ی نمایشگاه
- قاصد on من یک سربازم
آرشیو
- اردیبهشت ۱۳۹۱
- فروردین ۱۳۹۱
- اسفند ۱۳۹۰
- بهمن ۱۳۹۰
- دی ۱۳۹۰
- آذر ۱۳۹۰
- آبان ۱۳۹۰
- مهر ۱۳۹۰
- شهریور ۱۳۹۰
- مرداد ۱۳۹۰
- تیر ۱۳۹۰
- خرداد ۱۳۹۰
- اردیبهشت ۱۳۹۰
- فروردین ۱۳۹۰
- اسفند ۱۳۸۹
- بهمن ۱۳۸۹
- دی ۱۳۸۹
- آذر ۱۳۸۹
- آبان ۱۳۸۹
- مهر ۱۳۸۹
- شهریور ۱۳۸۹
- مرداد ۱۳۸۹
- تیر ۱۳۸۹
- خرداد ۱۳۸۹
- اردیبهشت ۱۳۸۹
- فروردین ۱۳۸۹
- اسفند ۱۳۸۸
- بهمن ۱۳۸۸
- دی ۱۳۸۸
- آذر ۱۳۸۸
- آبان ۱۳۸۸
- مهر ۱۳۸۸
- شهریور ۱۳۸۸
- مرداد ۱۳۸۸
- تیر ۱۳۸۸
- خرداد ۱۳۸۸
- اردیبهشت ۱۳۸۸
- فروردین ۱۳۸۸
- اسفند ۱۳۸۷
- بهمن ۱۳۸۷
- دی ۱۳۸۷
- آذر ۱۳۸۷
- آبان ۱۳۸۷
- مهر ۱۳۸۷
- شهریور ۱۳۸۷
- مرداد ۱۳۸۷
- تیر ۱۳۸۷
- خرداد ۱۳۸۷
- اردیبهشت ۱۳۸۷
آمار بازدیدکنندهها






